تبليغاتX
دلی دارم خریدار محبت

دلی دارم خریدار محبت

دوباره برگشتم اینجا

بعد از اینهمه وقت

شاید برای اینکه

دوباره تنها شدم !



+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 12:6  توسط  

مهربانتر از باران

سلام

اتفاقی نیفتاده، ما همگی خوبیم شکرخدا

و اوضاع خیلی خیلی بهتر شده. طوری که میخوام سرم رو بذارم رو سجده و هزار بار بهش بگم ممنون. همیشه میدونم هستی، همه باشن و نباشن تو هستی. تو پروردگار منی و من بجز تو خدایی رو نمیشناسم که برم و ازش تشکر کنم.

گاهی وقتها که دارم از دانشگاه آزاد دماوند برمیگردم، تو سرویس، سرمو میذارم رو شیشه-چون معمولا کنار پنجره میشینم حتی اگه هوا سرد باشه- سرمو گذاشتم رو شیشه. رو به کوه، رو به دماوند، همون جایی که میگن یه روز آرش از تردید در اومد و ازش رفت بالا، با پس زمینه سرخ رنگ آسمون که کم کم داشت غروب میشد، سرمو گذاشتم رو شیشه و بهش گفتم ازت ممنونم. دوسال ناراحتی، داره برام ناپدید میشه. ازت ممنونم خدایا!

من هنوز روزانه هامو مینویسم ولی جسارتا دیگه اینجا و روی وب لاگ نمیذارم. وب لاگ نویسی بمن خیلی کمک کرد. اول از همه بهم یاد داد که تنها نیستم، خیلی هستن که میان و مینویسن و دردهای مشترک داریم ما! بهم یاد داد نترسم و نگران نباشم. یه موقعی میگفتند که اینترنت مردمو ایزوله میکنه ولی تجربه نشون داده که دنیای مجازی، ارتباطات رو بیشتر میکنه. از چندتا خواننده ثابتی که این وب لاگ داشت و برای نوشته ها کامنت میگذاشتند، همه رو دیدم، جز دل آرام عزیز. نیاز تو همون دیدار کوتاه مون انقدر با محبت رفتار کرد که از خاطرم کنار نمیره، موقع افطار بود و من گرسنه و نیاز که عجله داشت بره. راحیل که غمش رو باهام تفسیم کرد و چند روزی رو مهمون ما بود، هرچند رفتیم بهارستان و در خانقاه بسته بود، هرچند من نتونستم خیلی وقت بذارم و باهاش همدردی کنم. شاید خیلی چیزها رو میخواستم به خودش بگم که نرسیدم و حس میکنم نگفتنش هم بهتر بود. زمان میگذره و درست میشه(زنده باد بر کمیت اسکالر که برداری نیست و جهت منفی نداره و regret نمیشه)

الهام که حالا دیدم وب لاگ جدید زده و هنوزم بابت اینکه باهام اومد عبدل آباد ازش ممنونم. بابت دعایی که سر سفره برام کرد و از خانومهای مجلس خواست برای حاجت قلبی من صلوات بفرستند-ومن ذکر صلوات رو دوست دارم و ازش انرژی مثبت میگیرم- هنوز منتظرم باز صدای الهام رو بشنوم و فاصله ها حریف خاطره هامون نباشند.

این وسط شاید بها سهم بیشتری داشته باشه. دوست دارم یه روزی یه جایی خیلی براش بگم. بگم و اونم حوصله کنه و همشو گوش بده. دستم نمیره خیلی بیشتر بنویسم، مثل خودش سکوت میکنم تا به تعبیر اون بزرگوار بشه "سرشار از ناگفته ها". بمونه برای یه روزی که فرصت کنه و مثل این روزا سرش شلوغ نباشه.

گاهی حتی یاد ترنج هم می افتم. برای مهربونی هاش ازش ممنونم و میتونم اون ماجراها رو کمرنگتر ببینم

اینهمه نوشتم که خبرای خوب بدم. بگم جواب تست مادرم There is no evidence of malignancy بود و این برای من یعنی زندگی. یعنی بغض که میشکنه، یعنی بوی لطیف خدا!

الان که براتون مینویسم روی هم رفته 20 واحد درس دانشگاهی میدم و اینکاری که همیشه دوست داشتم انجام بدم. سرکلاس زندگی میکنم. فکرنمیکردم اینقدر حرفه ای ولی شکرخدا، بی تجربگی از خودم نشون ندادم. برخوردم با ترم اولها مثلا، انقدر سنجیده بود که دیدم باسابقه تر از من، هنوز سر دانشجوی شیطون و بی تجربه سال اولی داد میکشه و تهدید به نمره کردن و ... کاری که من نکردم و میبینم اثرش بهتره.

اونموقعها که مشهد بودم یه روزی دکتر بزرگ نیا از شاگردانش تشکر کرد که با بودن با اونها، مشکلات یادش میره و من یه روز دوشنبه، همین حس رو سر کلاس داشتم. 12 ساعت درس دادم و یادم رفت با چه ناراحتی هایی صبح توی سرویس نشسته بودم.

سرگرم کار روی یه موضوع کاری هم هستیم با یه پروفسور خارجی که یه روز روی مسنجر منو دید و از اوضاع تهران پرسید و نگرانم بود برای جریانات پس از انتخابات و وقتی فهمید میرم سر کلاسهای قابلیت اعتماد، بهم پیشنهاد کار داد. یه فصل یه کتاب رو فرستاد که اگه برام جالب هستش و دوست دارم روش کار کنم و این، این نهایت آرزوی من بود.

تهران، دیگه اون شهری نیست که باهاش غریبه بودم. دیگه غم انگیز نیست. آسمونش رو دوست دارم، ابرهاشو دوست دارم، حتی بارونش رو. اون سه شنبه بارونی و طوفانی که میگفتن چندجا آتیش گرفته و همه نگران هم بودیم، چترم رو بستم و اجازه دارم بارون منو تو آغوشش خودش بگیره و بارها بوسم کرد. مهربانتر از بوسه های باران دیدین؟ نکنه همین باعث شد استاد شفیعی کدکنی اون شعر رو بگه و آقای علیزاده اون آهنگ رو بسازه و من باهاش زندگی کنم و بشه زنگ موبایلم و برسه به گوشش  و ...

اینبار امیدوارم تافل نمره خوبی بیارم و اون کارها هم درست بشه، بخواست مزدا

مدتهاست جای دیگه ای مینویسم. اینروزها که فرصت نمیکنم ولی اگر بنویسم با اسم خودم مینویسم و جای خالی چیزهایی که نداشتم کم کم داره پر میشه و اتمسفر همونی داره میشه که همیشه دوستش داشتم. "شماره33" بودن رو هم خیلی دوست دارم، هرچند دیگه پلاک خونه مون 33نیست!

 * نوشته بالا رو که مینوشتم اسم "نسیم بانو" از قلم افتاد. عروس خانوم به بزرگی خودش منو ببخشه لطفا. بابت مهربونی هاش ازش سپاسگزارم و امیدوارم خوشبخت باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:32  توسط   | 

دوشنبه 13 مهر

 

دوشنبه ۱۳ مهر

از کلوپ دات کام: مراقب همسر خود باش غرق شدن در كارهای روزمره تو را از خانه و خانواده دور كرده است باید وقت های خوبی را در اختیار خانواده گذاشت و با گفتگوهای صمیمانه سوء تفاهم ها را برطرف ساخت.

بخاطر دل آرام عزیز، این پست رو خصوصی نمینویسم. البته پسوورد رو برات فرستادم دوباره.

امروز صبح هم رفتم سر کلاس دکتر پارسیان و جالبه که دکتر، همون اول کلاس اشاره کرد به اینکه باهم مهربون باشین. پسفردا دختر و پسر با هم همکار میشین و اینطوری بده که از روی همدیگه شرمنده بشین. این بخل رو بذارین کنار!!! نمیدونم والا. منکه چیزی بهش نگفتم، یعنی کسی بهش گفته یا خودش فهمیده؟

در هر صورت برام جالب بود. جلسه پیش اومدم از کسی در مورد کتاب رفرنس و اینا سوال کنم که دیدم مثل خودم درسش تموم شده و همینطوری میاد سرکلاس میشینه و گفت جزوه هم نمینویسه. امروز زود رفتم و کسی نیومده بود. همین خانومه وقتی اومد دیدم یه جزوه کپی شده زیر دستش میذاره و تند تند از روش میخونه و جلو جلو یه حرفایی میزنه و مزه میپرونه و راحت بگم جوری وانمود میکرد که انگار خیلی بلده!!!

میدونی. آدم تا این چیزا رو ندونه فکرمیکنه همه مثل خودش هستن. ولی حیف که مملکتمون و شوربختانه جو درسی و دانشگاهی مون هم پر از تقلب شده. من بعضی مطالب رو یادم رفته و ناراحتیم برای این موضوع باعث شد برم پیش دکتر پارسیان و اون پیشنهاد بده بیام سر این کلاسها. اساسا در مثل هم میگن که ندونستن عیب نیست. مادرم همیشه میگن کسی که خودشو میگیره، آدم بیسوادیه. حتی جواب سلامت رو نمیده که نکنه ازش سوالی بپرسی و جوابشو بلد نباشه و ... حالا حکایت ماست.

الان اومدم کتابخونه. با خودم ۴تا لقمه کوچولو نون و پنیر و گردو اوردم. الان خوردمشون بعد میرم نماز.

هنوز اذان نگفتن!

خیلی نگران مادرم هستم. موبایلش خاموشه. خونه هم نیومده.

واسه همه مریضها دعا کنین واسه مادر من هم دعا کنین لطفا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنوز نرفتم برای نماز. نشستم و این فیلم رو روی مردمک دیدم. الان که مینویسم دستام میلرزه و گریه میکنم. نمیتونم بگم کاش ندیدم. قلبم هم درد میکنه. تو دلم هم نفرین میکنم. همه اونهایی که این همه ظلم کردند و تا آخر عمرم نمیتونم ببخشمشون. چطوری میشه یه آدم بتونه چندبار باتوم روبزنه تو سر یکی و بعد راحت زندگیشو ادامه بده؟ اینجاست که دیگه نمیتونم بگم اگه اونا میتونن منم میتونم. نه! نمیتونم! نمیتونم!

نمیخوامم بتونم!

گریه کردم . برای همه اونایی که فامیل من نیستند کس و کار من نیستند ولی اینطوری کنک زده شدند. برای همه اونایی که کشته شدند. خدایا! یه کاری بکنه. تو قدرتت بیشتره. ثابت کن بزرگتری. امید رو تو دلمهامون از بین نبر!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:1  توسط   | 

یکشنبه 12 مهر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:41  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:20  توسط   | 

شنبه 11 مهر

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:3  توسط   | 

جمعه 10 مهر

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:22  توسط   | 

پنجشنبه 9 مهر

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 7:26  توسط   | 

چهارشنبه 8 مهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:55  توسط   | 

سه شنبه 7مهر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 7:22  توسط   |